تبليغاتX
اين شهر مقدس...؟

اين شهر مقدس...؟

وبلاگ یک دانشجوی قمی منتقد و دوستان

دو چیز

 

1-       اگه دانشجو هستید،

نه!

اگر واقعا دانشجو هستید،

                                    نه، بازم نشد!

                                    اگر واقعا دانشجو باحالی هستید،

 

و مهم تر از همه قمی هستید،

 

با ما تماس بگیرید،

                        ما فعالیت های شما را منعکس می کنیما.

 

(منعکس می کنی، منعکس کن، چرا این قدر ما ما می کنی!)

 

2-       حالا که واقعا دانشجو باحال قمی هستید، آیا بادقت هم هستید؟

 

چهارراه شهید باهنر  قم در  کجاست؟

 

این تابلو کجا نصب شده؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 23:24  توسط دانشجوی قم  | 

اصلاحات2

 

در راستای ادامه اصلاحات بخش های زیر به وبلاگ افزوده شد:

۱- دانشگاه های قم

2- مراکز علمی قم

3- نشریات قم(با تشکر از حسین،admin وبلاگ گروهی دانشجویان قم)

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 14:1  توسط دانشجوی قم  | 

اصلاحات

 

در راستای اصلاحات در وبلاگ بخش های زیر به وبلاگ افزوده شد:

۱- تبلیغات(نمایشگاه های سراسری استان قم)

2- بورد فرهنگ و هنر قم

3- نظرسنجی

+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 22:21  توسط دانشجوی قم  | 

نظرات2

 

عباس: سلام جمله های آخرت هر چی انرژی آدم داره می گیره فقط + فکر کن و آزار اندیش

من: آخی، نازی! قصد حال گیری نداشتم! + فکر می کنم ولی آزار اندیش؟! سخته.

 

شناسا: نطقت کور شده؟

من: در برابر مانیا کم اوردم. هم طولانی می نویسه، هم پیچیده و البته جالب.(پایین رو ببین!) ولی روی هم رفته ای ولا داره!

 

مانیا: ناصح مشفقي نيستم ، شفيق مخلصي هم نه ، و نه سايه بد هيبتي كه تو را از آفتاب خوبي ها اجبارانه محذور بدارم .
چه دليلي دارد كه آن نقطه ي نا پيداي قلبم را براي دوري از چشمان كم شور و شر تو _ كه طمع كرده اي و طمع ، طمع كاران را را در حسرت نگه داشتنش گذاشته اي _ پنهان كنم .
از آنجا كه خود به خوبي بر اين نكته واقفي كه از تفصيل شرح گريزانم ، ولي به ناچار از چت مفري جستم به وب لاگ كه اينجا بايد همه چيز را شرح داد .
و اينكه امروز مرا به محكمه قضاوت خود كشاندي كه چرا گاوانانه _ چون گاو _ از كنار هر چيز و هر كس و حتي نگاه گرم يك رهگذر پياده ، سرد و بي روح مي گذرم .
جمله أي به خوبي از بزرگي به خاطر دارم كه : ((بياييد از بزرگ كردن بي اندازه كه موجب كبر است بپرهيزيم و از كوچك شمردن بيش از اندازه نيز !)) و تضاد ما در سيرت اين جمله نيست كه در صورت تعمدي آشكار آن است .
بلند همتي هاي من و تو در باب موفقيتهايمان را مرهون صفات عديده ي مثبتي هستيم كه اگر كاستي ها نبودند ، صداي خوبي ها طنين پژواكي ميشد كه مثل مايي را نصيب هم نمي كرد !! پس قناعت به همين ستايش هاي گهگاه كن و از نانكويي هايت مگريز كه تو را نه گريزي هست و نه گزيري ! بلكه با انگشتان تاديب ، گريبان پر جواهر كم قيمتشان را با فشارهاي بي نقص نفس نيكت خفقان آور كن تا در عرصه هنر آفريني و هنرنمايي ، مرئي ها و ناپيداها را اندك اندك در معرض معارفه بگذاري .
آن روز هست ...
و آن روز مي آيد ...
و بدان كه :
زير دستي را كجا باك از زبر دستي بود
هر كه باشد در بلندي بيمش از پستي بود
امضا: هموني كه خيلي براش سخت بود اين جوري حرف زدن ولي چه ميشه كرد .
همين !

من: نطقم کور شد! کم اوردم.(بالا رو نگاه کن!، آسمون رو نه! جواب بالایی رو)

 

شناسا: من فکر می کنم باید راجع به به کار بردن کلمه سیاه بازی سیاسی باید کمی بیشتر فکر کنی. اینقدر آسون کسی رو متهم کردن... . تو که عادت نداری کسی رو متهم کنی.

من: منظورم شخص خاصی نبود، کلا سیاست رو یک بازی سیاه می دونم، عقیده دارم بیشتر سیاستمدارا تو لوله بخاری بزرگ شدن!

 

یک ایرونی: هر دم از این باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد

من: چه عرض کنم؟! ولی کاش باغ بود، نه...

 

مانیا: شناساي عزيز!
اشكالش اينه كه كلي بايد به مغز نداشته ات فشار بياري و فكر كني تا يه راه حل پيدا كني ! همين ! با نظرت مبافخم .
امضا: اوني كه ميخواد بره عض بشه

من: بازم تو حرف زدی؟ مانیا! عض؟! تایپ بیشتر تمرین کن!

 

شناسا:مگه عملیات انتحاری چه اشکالی دارد که آدم کلی زحمت بکشد و سراغ منطق برود؟

من: باید فکر کنم، اگر چه کار سختیه، به خصوص برای من!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 21:45  توسط دانشجوی قم  | 

نظرت1

 

از همه دوستانی که از ابتدا تا امروز با نظراتشون آبروداری کردند و حالی به این وبلاگ دادند، صمیمانه ممنونم. این هم نظرات من درباره نظرات شما، البته با کمی چاشنی طنز:


 مجتبی: با عرض سلام خدمت میرزا محمدخان روزنامه چی
خیلی خوب بود ادامه بده.

من: ممنون. لطف داری، با نظرات سازنده شما. راستی چه عجب این طرفا!

 

مانیا: سلام آخه آي كيو !! كيو !! بنگ بنگ !! تاريخ اون پايين رو نگاه مي كردي بعد مي نوشتي سي آبان . آخه دكتر ! ديروز كه هجدهم بود .

من: آخه، اوپس! اوپس! این مطلب رو 30 آبان 81 نوشته بودم. دکتر هم نه! مهندس آلمانی!!

 

عباس: طنز جالبی بود ادامه بده و مرسی در ضمن روی چشم قسمت دوم آن هم می نویسم.

خواهش می کنم، لطف داری، با نظرات شما. در مورد قسمت دوم هم واقعا خسته نباشی!

 

اوا: سلام خیلی پزشک دهکده روی شما اثر گذاشته است فکر می کنید اگر رهبر ما انجا برود چگونه خواهد بود

من: دزدی که نکردم، تحت تاثیر قرار گرفتم! خوب می شم! ببخشید از چگونگی بعضی جریانات بی اطلاعم.

 

شناسا: من واقعا از خوندن این نوشته پست مدرن شما لذت بردم. روی ریچارد براتیگان رو کم کردید. فکر کنم یکی سه گالن عرق سگی هم بخوره نتونه چنین جفنگیاتی بگه!

من: به هر حال باید خلاقیت داشت، ضمنا نکته ای که باید بگم اینه که بیمارستان شهید بهشتی قم که روزگاری از بزرگترین بیمارستان های قم و شاید ایران بود، چند سالی است که به دلایل پیچیده تعطیل شده است، حالا این ریچارد کی هست؟!

 

شناسا: چه متن فیلسوفانه کلاس بالایی یود! راستی روزم مبارک!

من: ماییم دیگه، روز شما هم مبارک! ما که بخیل نیستیم.

 

شناسا: سلام. اول اینکه این آقا رییس جمهور من نیست! دوم اینکه یه بار ژنرال از ایکیوسان خواست که هیچ رو بهش نشون بده. ایکیوسان بهش گفت مواظب باشید زیر بالشتون یه چیزی هست. ژنرال بالشش رو بلند کرد. ایکیوسان گفت: زیرش چی هست؟ ژنرال گفت: هیچی.
حالا تو هم با این کارت نشون دادی هیچ کس هم وجود داره و می تونه در وبلاگش بنویسه.

من:کی گفت رئیس جمهور شماست؟ ایکیوسان خیلی پسره خوبی بود! ولی ربطش رو نفهمیدم!

 

انتظار-سافت: واقعاً ازیت خوشم اومد به روز هستی و به روز میری سعی کن همیشه این طور باشی
دوستدار شما
انتظار - سافت
ENTEZAR-SOFT.BLOGFA.COM
ENTEZAR-SOFT.BLOGSKY.COM

من: ممنونم، همه سعی خودم رو می کنم. خوش به حالت چقدر وبلاگ داری!

 

شناسا: کاش می تونستیم خودمون رو بین اون آدما گم کنیم. اونقدر گم بشیم که از خودمون هم خبر نداشته باشیم. تا وقتی که از این دنیا بریم خودمون رو گم کنیم.

من: هرجور راحتید!

 

فریبا: سلام :
وبلاگ جالبی داری .
از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنونم .
هر جا هستید موفق و پایدار باشی .

من: لطف دارید، شما هم.

 

عباس:پیرامون آدم خوبه به شرطی که آدم غرق نشه من دیگه آن زن را ندیدم

من: با حرفت 106 درصد موافقم! من یکی دو ماه پیش دیدمش! فقط دیدمشا!!

 

ناصر:سلام.
خوبی ؟
وبلاگ قشنگی داری.
یادت باشه اولین کسی هستم که نظر دادم.
وقت کردی به ما هم یه سری بزن.

لطف داری، من هم انجام وظیفه کردم و سوم شدم! تا سه نشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 21:39  توسط دانشجوی قم  | 

خودانتقادی

 

به نام جمیل دوستدار جمال

یک دانشجوی قمی منتقد!

سلام

نمی دانم آیا همان اندازه که منتقد هستی، و انتقاد می کنی، انتقادپذیر نیز هستی، که به نظر من انتقاد کردن و انتقاد شنیدن مستلزم یکدیگرند. نمی توانی نقد را بپذیری برای آن که همچون پتکی بر سر دیگران بکوبی و بخواهی خود را از آن مصون بداری! و  بدین سبب آنچه در زیر می خوانی نقدی است که تنها وبلاگ تو! را، وبلاگ تو! هیچ کس! را به بوته نقد می گذارد.

 

وقتی می خواهم این وبلاگ را باز کنم، ناچارم برای شناسه آن www.qomstudents.blogfa.com  وارد کنم و انتظار دارم حداقل این وبلاگ همانطور که از نامش پیداست، محلی برای نظرات دانشجویان قمی باشد، اما آنچه با آن مواجه می شوم، این است که این وبلاگ به نوشته های شخصی یک نفر (و فقط یک نفر!) تعلق دارد . و به جز نوشته های معدودی، خبری از دانشجویان قمی(به خصوص در این اواخر) نیست، شاید تنها این شناسه را به جهت سوء استفاده از آن و داغی بازار بازدیدکننده ها غصب    کرده ای و شاید هم با این کار به پیشواز پایان دوران دانشجوییت رفته ای و  در دل خود این جمله را چندین بار زمزمه ای کرده ای که: "بی خیال، دانشجویان قمی کیلویی چند؟!" و چند کلمه مانند: "یک دانشجوی قمی منتقد" در بالای وبلاگ گذاشته ای تا کسی نتواند چیزی بگوید، چون به هر حال تو نیز جزئی از این دست دانشجویان هستی و ...

 

و این گونه است که به خود حق می دهی در  این وبلاگ هر چه را که می خواهی بنویسی از خاتمی و بوش گرفته تا تنهایی و  بدون شرح 1و 2و... (که البته دوران این گونه وبلاگ های مخلوط به سر رسیده است) و این تنها خرده ای نیست که بر محتوای وبلاگ وارد است، که نوشته ای:

"البته منم چون يك منتقدم هر چي دوست دارم خواهم نوشت و هيچ گونه سانسوري نخواهم داشت..."

"اما من مگه قراره در اين وبلاگ چي بنويسم كه از كسي بترسم، مگه قرار بر چه كساني انتقاد كنم، كه دچار سانسور و بدتر از اون خود سانسوري بشم، ترس از چي، واهمه از كي..."

که خود بهتر می دانی، گاهی اوقات از نوشتن بعضی مسائل خودداری می کنی و علی رغم تمام شعارهایی که دیگر نخ نما شده است، از نوشتن بعضی مطالب واهمه داری!

 

و نمی دانم چرا "هیچ کس" را به عنوان نام نویسنده انتخاب کرده ای، شاید به این دلیل باشد که می خواسته ای تواضع داشته باشی و شاید خودت را کوچک نشان دهی، که اگر این گونه است کاش این مرامت در عمق نوشته هایت نیز موج می زد:

"بعد از اين ها هم روساي كميسيون ها از جمله: كميسيون آموزشي، كميسيون پژوهشي، كميسيون فرهنگي به ارائه گزارش گذشته و برنامه هاي آينده پرداختند كه من درباره اون ها اظهار نظر نمي كنم..."

"کلا جلسه خوبي بود، به خصوص از لحاظ كميت، از لحاظ كيفيت هم ديگران بايد نظر بدهند، من نمي تونم..."

گویا اگر نظر ندهی زمین به آسمان می رسد و یا بر عکس، و این جملاتت یا ناشی از کبر و خودخواهی توست که نظرت را بالاتر از دیگران می بینی و یا ناشی از کوچکی و سفیهی نظرت است که از خجالت، جرات بیان آن را نداری!!

 

و کاش یک بار و تنها یک بار به خود زحمت می دادی تا از آنهایی که درباره نوشته هایت نظر می دهند،  تشکر کنی، به خصوص آنهایی که هرروزه به این وبلاگ با نظرشان، آبروداری می کنند.

 

و مسائل برای بیان کردن زیاد است و مجال کم، اما در پایان گلایه ای برادرانه دارم و  نصیحتی دوستانه، که از چه روی جهاد اکبر را که جهاد با نفس و مبارزه با خود است را رها کرده ای و اصلاح دیگران را سرلوحه خود قرار داده ای؟! و چگونه از خود غافل شده ای و به دیگران مشغول؟! فرصتی نیز برای خود قرار ده و برای اصلاح خویش پیش قدم باش.

 

والسلام

یک دانشجوی قمی منتقد دیگر

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 15:41  توسط دانشجوی قم  | 

بوش در قم!

 

20 سال بعد در چنین روزی ...

جرج دبلیو بوش رئیس جمهور اسبق آمریکا برای درمان بیماری سل سن کلوفی خود دیروز وارد قم شد.

ورود جورج بوش به فرودگاه قم، بر خلاف سفرهای دوران ریاست جمهوریش به نقاط مختلف دنیا، بسیار ساده و بدون تشریفات برگزار شد. بوش بلافاصله پس از ورود به فرودگاه راهی بیمارستان شهید بهشتی قم شد تا مورد معاینه پزشکان این بیمارستان قرار گیرد.

محمد محمودی متخصص و جراح در یک مصاحبه مطبوعاتی که با حضور بوش پسر و خبرنگاران ایرانی و غیرایرانی برگزار شد گفت: مرض جرج بیشتر زمینه روانی داشته و فشارهای عصبی گذشته بر مغز او اثر گذاشته و او را دچار این بیماری روانی ـ جسمی کرده است.

وی در ادامه گفت: امیدوارم بتوانیم با استفاده از کادر مجرب این بیمارستان جلوی پبشرفت این بیماری را بگیریم، اما هیچ گونه تضمینی برای درمان کلی این بیماری نمی دهم.

خبرنگار خبرگزاری رویترز از دکتر پرسید: آیا شما از درمان بوش احساس خاصی دارید؟ که دکتر در جواب او گفت: من در درجه اول یک پزشک هستم و تنها به درمان بیمارم فکر می کنم، این درست است که بوش در دوران ریاست جمهوریش زیان های بسیاری به ایران و مردمش وارد کرد ولی این باعث نمی شود  من وجدان کاری خود را فراموش کنم و البته گمان می کنم این بیماری بخشی از تقاصی است که بوش به خاطر بی احترامی به ملت ایران، پس می دهد.

جرج بوش در جواب سوال خبرنگار شبکه الجزیره گفت: من از مهمان نوازی مردم مهربان ایران و به خصوص مردم قم سپاسگزارم، برخورد مردم ایران با من بسیار خوب بوده است و من هیچ نگرانی از حضور خود در قم ندارم.

خبرنگار بی بی سی از بوش پرسید: آیا بیمارستان دیگری نبود که شما بیماری خود را در آن درمان کنید؟

بوش در پاسخ گفت: بیمارستان شهید بهشتی قم به عنوان یکی از بزرگترین و مجهزترین بیمارستانه های دنیا، تنها بیمارستانی است که کادر مجرب درمانی و تجهیزات مناسب بیمارستانی به خصوص جهت درمان بیماری من دارد، پس چه دلیلی دارد به بیمارستان دیگری بروم؟

خبرنگار قم امروز از وی پرسید: آیا اکنون که در ایران هستید، فرصت مناسبی نیست که از مردم ایران عذر خواهی کنید؟ به خاطر مصائبی که در دوران ریاست جمهوری خود به آنها تحمیل کرده اید و از اینکه ابران را محور شرارت نامیدید؟

جرج بوش در جواب گفت: من نیازی نمی بینم که از مردم ایران عذرخواهی کنم! ما با مردم ایران هیچ مشکلی نداریم، ما دوست مردم ایران هستیم.

در همین حین بود که دو عدد گوجه فرنگی گندیده از سوی یکی از حاضران در سالن به سمت بوش پرتاب شد و دقیقا به وسط صورت بوش برخورد کرد. پرتاب کننده گوجه ها – که یک دختر 25 ساله بود- فریاد می زد: "یانکیه مغرور عذرخواهی کن!" این کار این جوان باعث بر هم خوردن نظم جلسه مطبوعاتی شد و بوش بی درنگ سالن را ترک کرد.

شبکه سی ان ان آمریکا هم در بخش شبانگاهی خود گزارش مفصلی از ورود بوش به ایران و حوادث مربوط پخش کرد.

مفسر این شبکه پرسید: چرا دولت ایران اجازه ورود بوش را به ایران داد؟ او در پاسخ به سوال خود گفت: اگر شما به مقابل بیمارستان شهید بهشتی می رفتید، به وضوح می دیدید که عده زیادی از ایرانی ها با در دست داشتن پلاکاردهایی خواستار عذرخواهی بوش از ملت ایران و محاکمه او در دادگاه بین المللی می باشند. با اجازه ورود جرج به ایران، دولت ایران مطالب مهمی را به سیاستمداران آمریکایی گوشزد کرد و آن این بود که مردم ایران اگر دشمن آمریکا نباشند، بر خلاف ادعای بوش دوست آن نیز نیستند.

این تمام چیزی است که سفر بوش برای ایالات متحده به ارمغان آورد.

میرزا محمدخان روزنامه چی

                                                            30 آبان ماه 1401 هجری خورشیدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 21:33  توسط دانشجوی قم  | 

خلاقیت

 

ایده های جدید فقط زمانی نمایان می گردند که انسان ها به اندازه کافی وسوسه شوند.

 گرد بینیگ، برنده جایزه نوبل فیزیک 1986

 

انسان خلاقی هستید؟ چقدر ایده های نو از اون مخ تون تراوش می کنه؟ اصلا خلاقیت رو در چی می دونید و آدم خلاق چه خصوصیاتی داره؟ اهل نوآوری هستید یا این که از کارها و رفتارهای دیگران تقلید می کنید؟

در این شکی نیست که بسیاری از پیشرفت انسان ها مدیون قوه خلاقیت و نوآوری اون هاست. بسیاری از اختراعات بشر منشایی به جز خلاقیت انسان نداره و  این خلاقیت راهگشای بسیاری از مشکلات بشر بوده تا زندگی بهتری داشته باشه!

اما مگه خلاقیت تنها به اختراعات علمی محدود میشه؟ مگه نیاز کار خارق العاده انجام بدین تا به عنوان یک آدم خلاق  شناخته بشین؟! می تونید خیلی آسون تر خلاقیت خودتون رو به نمایش بذارید، مثلا در رفتارتون با دوستاتون و یا حتی غریبه ها، شاید سلام و علیک تون هم می تونه نمونه ای از یک خلاقیت بکر باشه.

نمی دونم ما ایرانی ها چقدر خلاقیت داریم، اصلا تا حالا چقدر فرصت داشتیم و یا چقدر خواستیم خلاقیت خودمون رو بروز بدیم؟ مثلا در برنامه های صدا و سیما چقدر خلاقیت ایرانی ها ظهور پیدا  کرده؟ مسابقات تلویزیونی که همه کپی برداری(بدون کوچک ترین تغییر) از شبکه های خارجی است، بعضی برنامه ها هم(مثل نود و گفتگوی ویژه خبری) نمونه های خارجی مشابهی دارند که گمان کپی زدن از روی اون ها بالاست، بخشی از تبلیغات تلویزیونی هم همین طور. و در بازار داخلی و در عرصه تولید و صنعت همه تلاش در تقلید است، نه نوآوری، اجناس ایرانی با کپی برداری از خارجی ها(البته با کیفیت کمتر) و اجناس داخلی دیگه کپی برداری از نمونه های دیگه.

اگه بخواهیم به عمق فاجعه در نبود خلاقیت در ایران اشاره کنیم، می تونیم پیکان رو مثال بزنیم که 50 سال طول کشید تا از اون دست بکشیم و زحمت طراحی و تولید یک خودرو جدید(سمند) رو به خودمون بدیم، اگر چه بعضی ها عقیده دارند سمند هم نمونه خارجی داره، و مثال های دیگه هم زیاده! اگه کمی توجه کنیم.

 

اما آیا یک آدم خلاق شدن خیلی زحمت داره و آیا خلاقیت یک چیز ذاتی یا اکتسابی؟ چطور می شه خلاقیت داشت؟ پروفسور دکتر گرد بینیگ راه حل های ساده ای رو مطرح می کنه، اون میگه:

" به نظر من، شما باید کمتر بدونید و بیشتر فکر کنید، زمانی که من فقط موضوعات رو تفکیک می کنم، خلاقیت از دست میره. و زمانی دوباره خود به خود روی میده، زمانی که من ذهنم رو به کار می گیرم. آدم باید شروع به خیال پردازی بکنه. اجازه نده در کارهای یومیه غرق بشه، و باید زمان آزاد برای خودش فراهم کنه. "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 23:27  توسط دانشجوی قم  | 

بدون شرح 3

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 1:36  توسط دانشجوی قم  | 

یک زن، یک ترازو؟!

 

"من به شرطی مصاحبه می کنم که کار مناسب برای من پیدا کنید."

مطمئنا پیش خودتون فکر می کنید این جمله رو کی گفته، ظاهر امر هم که نشون می ده جواب یک آدم بیکاره، اما نه، این پاسخ یک زن جوان بود که با ترازو و کشیدن وزن مردم امرار معاش می کرد.(لازم نیست دوباره بخوانید، بله یک زن!)

ماجرا از آنجا شروع شد که چند سال پیش که با یک نشریه محلی و به همراه یکی از دوستام (آن هم به صورت داوطلبانه و بیشتر در حوزه جوانان) همکاری می کردیم، در خیابان ارم این شهر مقدس، چند متر بالاتر از مدرسیه علمیه گلپایگانی با موضوعی جالبی برخورد کردیم، زن جوانی که یک ترازو در مقابل خود و کتابی در دست داشت و با توزین مردم امرار معاش می کرد، اگر چه کل جریان به نظرمون مشکوک می اومد، اما می تونست تمی جالب برای نشریه باشد، تمی که مخاطبان را با خود درگیر و توجه اون ها رو جلب کنه.

می دونید شاید بسیاری از مردم از کنار او عبور کرده بودند، عده ای بی تفاوت و گروهی با تعجب، اما آیا کسی به دنبال واقعیت ماجرا بود؟ یک زن، یک ترازو؟!

کمی پرس و جو کردیم، و فهمیدیم که این زن بیشتر عصرها آنجاست، ترازوی خود را شب ها در یکی از مغازه های اطراف به امانت می گذارد اما اطلاعات بیشتری دستگیرمون نشد.

به هر حال با شور و مشورت و به دلیل قوانین نانوشته این شهر مقدس قرار شد یکی از همکاران خانم نشریه با او به گفتگو بنشیند و از او درباره زندگیش بپرسد و ...

- من به شرطی مصاحبه می کنم که کار مناسب برای من پیدا کنید

- آخه ما که نمی تونیم تضمین کنیم، شما کار پیدا کنید، ما که بنگاه کاریابی نداریم، ولی سعی مون رو می کنیم تا شما یک کار مناسب پیدا کنید، آخه برای یک مصاحبه قولی نمی تونیم بدیم که...

و آن زن در میان شلوغی پیاده رو و آدمای که از آنجا عبور می کردند، خودش رو گم کرد و این طوری اسرار زندگیش رو در دل خودش حبس کرد.

دیگه آفتاب غروب کرده بود، چند تا خیابون اون طرف تر پیرمرد نابینایی رو دیدیم که دستفروشی می کرد، مجالی دست داد تا افطار در کنار اون پیرمرد باشیم، پیرمردی که تنها آرزوش این بود که بره زیارت آقا امام رضا.

و چقدر این دسته آدما در اطرافمون زیادند، کاش فرصت می کردیم تا به پیرامون خودمون هم توجه کنیم و ببینیم آدمایی رو، آدمایی که شاید زمونه هم اونها رو فراموش کرده. راستی اون ها گرفتار چه چیزی شدن؟ فقر، فساد، تبعیض یا شایدم جهل؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 13:53  توسط دانشجوی قم  | 

مطالب قدیمی‌تر