گذر از 23
امروز بیست و سه ساله شدم، و شاید بزرگترین دگرگونی بعد از بیست و سه سال، اینه که امروز فکر می کردم واقعا چرا آدما برای خودشون در روز تولدشون جشن تولد میگیرین؟! مگه تولد یه نفر این قدر مهمه؟!
وبلاگ یک دانشجوی قمی منتقد و دوستان
امروز بیست و سه ساله شدم، و شاید بزرگترین دگرگونی بعد از بیست و سه سال، اینه که امروز فکر می کردم واقعا چرا آدما برای خودشون در روز تولدشون جشن تولد میگیرین؟! مگه تولد یه نفر این قدر مهمه؟!
بازهم همایی از آسمان اومد و اومد و بر شونه من دانشجوی قمی منتقد نشست، و همراه خودش این مطلب رو اورد. قم باید قم بمونه؟! نوشته هادی(معروف به هادی بونه گیر) از دانشجویان رشته آمار. با موافقت هم چند تا جمله رو پس و پیش کردیم و بعد در وبلاگ این شهر مقدس...؟! گذوشتیم. امیدواریم این هما آنفولانزای مرغی نداشته باشه!
تا حالا با خودم هزار بار حساب و کتاب کردم. بابا مگه چقدر خرج داره؟ یعنی توی این مملکت به این بزرگی این قدر بودجه برای ما قمی ها نیست.
معمولا میگن فلانی دیوارش کوتاه، ولی باور کنید ما قمی ها اصلا دیوار نداریم که سر کوتاه و بلند بودنش دعوا کنیم. جاهای زیادی توی ایرون رفتم که جز حسرت چیزی برام نداشته. باور کنید واژه امکانات فقط در قم یه واژه غریب و بی معناست. فکر نکنید ما صد جور پارک، کتابخونه، فرهنگسرا، ورزشگاه و از این جور جنگولک بازی ها می خواهیم، نه! من از امکانات اولیه صحبت می کنم. شاید تا حالا منظور من رو فهمیده باشید. مشکل ما قمی ها یه واژه هفت حرفی است که شاید تا حالا هیچ کجای ایرون اصلا این واژه رو نشنیده باشن. اون واژه چیه؟! "آب شیرین"
معمولا میگن از وقتی دست راست و چپ مون رو شناختیم، فلان کار رو انجام می دادیم، ولی باور کنید ما بچه قمی ها از اون موقع که اصلا فهمیدیم دست داریم دبه های سنگین آب رو این ور و آن ور می کردیم. و برای ما قمی ها، پسر بودن برخلاف همه جای ایرون که یه نگرانی دارند و اون هم خدمت مقدس سربازیه، یک بدبختی دیگه هم هست، و اون آوردن وقت و بی وقت آب شیرینه. اگه همه جای دنیا کارتهای مختلف و رنگ و ورانگ مستر کارت و ...دارن، ما قمی ها افتخارمون اینه که تو جیبامون کارت آب شرکت ویجه داریم، و متاسفانه دستگاه های آب شیرین مصداق واقعی که مسئولان به جای حل مساله، صورت مساله رو پاک می کنن. مثلا اینجا قم، شهر علم و شهادت و فقاهت، شهری که در دل خودش شخصیت های بزرگی رو پرورش داده، شهری که یکی از درهای بهشت در آن باز میشه، شهری که حرم حضرت معصومه(س) و مسجد جمکران در آن می درخشد و شهری که... ولی چه سود؟
و من نمی دونم چرا بودجه ای که به قم اختصاص داده میشه، هیچ گاه برای رفع مشکلات شهروندان آن به کار نمی رود. بابا ما با چه زبونی بگیم، نمی خواهیم صادرکننده باشیم!!
آخه چرا باید یک قشر خاص کل بودجه استان قم رو صرف ساخت و ساز ساختمان های بزرگ و تنها باید برای آموزش عده ای خاص اون هم از کشورهای دیگه بکنن. ساختمون هایی که با بیشترین هزینه، فقط و فقط برای این ساخته میشن که قم برای بعضی ها قم بمونه. همه ما قمی ها این ها رو می بینیم ولی هیچ کس چیزی نمیگه!!
یکی از نمایندگان قم در مجلس در دوره های قبل در یک محفل خصوصی می گفت اگر تنها یک سوم بودجه اختصاصی به استان قم را به خود ما می دادند خیلی از مشکلات اینجا حل می شد. ولی افسوس و صدافسوس که... .
امیدوارم یه روزی این مشکل هم حل شود و قمی آباد و آزاد و پاک و سربلند بسازیم، به امید آن روز.
دومین گردهمایی دانشجویان قمی سراسر کشور با موضوع IT و تجارت جهانی هم که برگزار شد که جا داره به همه دوستانی که زحمت کشیدن دست مریزاد بگیم و از همه شون تشکر کنیم.
اما گویا دوباره جریان هما و سعادت و از این جور چیزهاست، بله در ادامه مطالب دوستان، نوشته یکی از دانشجویان قمی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران رو می خونید درباره وبا و قم(1)، واقعا چرا اول نباشیم؟!
چند روزیست که غولی بر سر ما سایه فکنده و هراسی عظیم شهر را فرا گرفته. گویا فاجعه ای بزرگ رخ داده است و مدام می گویند که دستانتان را بشویید، از آب آلوده بر حذر باشید و عمرا سبزی نخورید. و این بار نیز ما افتخار آن را داریم که همچون گذشته!! بعد از کسب مقامهای اول تا سوم در انواع فساد و بعد اعتیاد و اخیرا در ایدز، این بار نیز رتبه اول در وبا را از آن خود کنیم!! کسب این افتخار را به همشهریان عزیز تبریک می گوییم!!
چند روزیه من بس نشستم تو خونه و تکون نمی خورم!! راستش می ترسم ! از خونه بیرون نمیرم! البته قبلش به خاطر گرما بود ولی حالا قضیه فرق می کنه. انگار لولو نشسته پشت در تا منو بخوره! ازترس یه چیز دیگه است، یک غول بزرگ...!!
دستاتون رو بشورید، آب آلوده نخورین! بیرون اگر تشنتون شد (اگر پول داشتین آب معدنی یا نوشابه بخرید) آب نامطمئن نخورید، سبزی عمرا نخورین!
در اثر این سلسله نشستهایی که با خودم تو خونه داشتم به این نتیجه رسیدم که واقعا حیفه،انصافا حیفه... این عادلانه نیست که ما تو همه چی من جمله، اعتیاد، مواد مخدر، انواع مفاسد دیگر و اخیرا در ایدز و از آن طرف مثلا در کنکور رتبه های تک رقمی و همینطور در ورزش رتبه های بسیار بالا را داشته باشیم، اون وقت در وبا عقب باشیم؟!!!!
نه .... نمیشه!! ما باید از همه سبقت بگیریم!!! به امید کسب افتخارات بیشتر! تو یک سایت پزشکی نوشته بود که حالا وبا که چیزی نیست! آنفولانزای مرغی تو راهه که با مهاجرت پرنده ها به مناطق گرمسیر به ایران هم می رسه!
نوشته بود حالا شاید وبا رو بشه با توجه به تجربه 40 ساله ایران تو این زمینه یه جوری باهاش کنار اومد، هر چند که با آغاز فصل باران در جاهایی مثل قم کنترل بشه ولی اونوقت تو بعضی استانها شیوع پیدا می کنه. با این حال نوشته بود که وبا هر چی باشه، آنفولانزای مرغی یه چیز دیگست!! پس پیش به سوی کسب مقامات برتر!!
(1)نوشته این دوستمون در زمان اوج بیماری وبا نوشته شده، که به خاطر مشکلات فنی! امروز در وبلاگ قرار گرفت.
دومین گردهمایی دانشجویان قمی دانشگاه های سراسر کشور
جمعه، ۱۸ شهریورماه، ساعت ۵، فرهنگسرای جوان
به قول مانیا آخه آی کیو کیو بنگ بنگ، ربط ماهی به جشنواره فرهنگ استان ها چیه که تو از میون یادنامه اون نوشته های درباره ماهی رو سوا کردی؟ خب توضیح بده که در غرفه استان قم در س. ج. ف. ا. یک آکواریوم بزرگ گذوشته بودید با چند تا فیل ماهی(همون ماهی خاویار) که تعجب همگان رو برانگیخت، و این نوشته ها رو موجب شد:
مازندرانی ها و جنوبی ها را غافلگیر کردید در قم جقله شما بعید بود که ماهی هم داشته باشید ولی در کل بد نبود
[با عرض معذرت یک نوشته سانسور شد]
تا اونجا که ما یادمون می آد شما آب از کوههای اشترانکوه می آرید اون آب رو بخورید و ماهی پرورش دادن پیشکش! بچه های غرفه خسته نباشید!
ماهیاتون ریش دارند چرا؟
[با عرض معذرت یک نوشته دیگه هم سانسور شد]
آکواریوم کار بسیار جالب و بی نظیری بود
... ولی این که به صنعت خاویار روی آورده اند نشان دهنده فکر اقتصادی آنها است ای ول به این فکر و هوش البته شاید از خوردن گوشت قرمز و گوشت مرغ خسته شده و هوس خاویار کرده اند
ممنونم یک دوست دانشجو
با تشکر، قسمت آکواریوم خیلی جالب بود البته جای کار بیشتر دارد
با تشکر
به امید دیدار تا سال دیگر
خوب بود به خصوص نهنگهایی که از دریای آزاد قم آورده بودید
خواستم بگم شماها که آب ندارید بخورید، این ماهی ها رو کجا پرورش می دهید، داشتم می گفتم، اصلا ولش کن
همیشه خوشحال، شاد، خوشکل و خوش دل باشید
فقط بخاطر سارا
با تشکر
راستی 5 شنبه می آیم قم
دور میدان 72تن منتظر شما و سارا هستم
غرفه تون حرف نداره
متشکرم، اولین بار ماهی خاویاری می بینم
بازدیدکنندگان عرب
خوزستان
بنی نعیم و فواد
18/2/83
اگر امکان دارد آب آکواریوم را عوض کنید. دلتان به حال فیل ماهی های بیچاره بسوزدmer30
ای قمی ها، جون مادرتون به این ملت بیچاره رحم کنید. بابا آخه قم ماهی خاویارش کجا بود. آخه قم چاقو و زیتونش کجا بود. نوکرتون هستم یک شمالی با غیرت
دیشب شبکه اول سیما یه برنامه درباره پرورش فیل ماهی (یا همون ماهی خاویار) در قم نشون داد، طرحی که از سال 80 شروع شده و تاکنون موفق بوده، فکر نمی کنم لازم باشه وارد جزئیات بشم، خود کل بحث به اندازه کافی جالب هست! قم و ماهی، باورتون میشه؟!
به همین دلیل این چند نوشته کوتاه درباره ماهی، البته از دفتر یادنامه استان قم در سومین جشنواره فرهنگ استان ها.(دقت کردین اگه این جشنواره نبود چیزی برای نوشتن در این وبلاگ نداشتم)
ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.
این ماهی ها چیه!!! خسته نباشید... حسین قمی
آمدیم! گشتیم! نبودید! نگردید! نیستیم!
یاور، تو ماهی رو استاد کردی بابا!!
زهرا (نادر)
آکواریوم ماهی و از این جور چیزها ما توی قم ندیدیم
مگر یک دریاچه نمک توی 45کیلومتری نیست آنجا ماهی پیدا می شود یا نه!!؟!
...
با خسته نباشید امیدوارم در امر رقابت با خزر در زمینه ماهی خاویار موفق باشید
قم و ماهی!
دکتر فرشید
بسمه تعالی
با عرض خسته نباشید در پی تلاشهای بی وقفه در طی برگزاری جشنواره، و همچنین در طی خرید ماهی و ان شاء [الله] روزی آب خزر با آب قم یکی شود و ماهی های قمی دیگر نمی میرند
قاسمی – دانشجوی باستان شناسی
خسته نباشید
امسال به جای...خاویار آورده اید
دمتان گرم
بسمه تعالی
با سلام
ببخشید ماهی خاویار را از غرفه شمال دزدیدید
همه جا دزدی تو هم دزدی، به به
هر چه بگندد نمکش می زنند/ وای به روزی که بگندد نمک
15/2/83
آب آکواریوم باید شفاف باشد
با تشکر
ماهی هاتون خیلی عالیند. خدا حفظشون کنه.
ایهاالناس این مردم آب ندارند بخورند چطور خاویار پرورش می دهند
والا ما فکر می کردیم قم آب خوردن نداره ولی نه مثل اینکه ماهی هم داره
خیلی خوب بود
از شیراز
ماهی هایش قشنگه
۱- فکر می کنم این قدر تابلو باشه که نیاز به توضیح نداره که من دانشجوی قمی منتقد نه بلدم، نه می تونم از این جور چیزها (مثل: چه روزگاری، چه زورق هایی!) بنویسم. ماجرا این که سعادتی نصیب مون شد و نوشته یکی از دوستان، همچون همای آسمان بر شونه مون نشست و ما هم به زور این هما را گرفتیم و چاپوندیم در وبلاگ.(گروه فشاریم دیگه)
اما از شوخی گذشته، چندی است تصمیم داشتم شرایطی فراهم کنم که دوستان هم بتونن در این وبلاگ بنویسن، به هر حال چند روز پیش یکی از دوستان مطلب چه روزگاری، چه زورق هایی! رو برای قرار دادن روی وبلاگ در اختیار من گذاشت و من هم بدون هیچ گونه تغییری، اون رو در صفحه گذوشتم. مطمئنا خوشحال میشم دوستان دیگه هم(به خصوص دانشجویان قم)، وبلاگ این شهر مقدس…؟! رو قابل بدونن و نوشته هاشون رو در این وبلاگ بزارن.
2- دیروز یک تکه کاغذ(سایز A4) صورتی رنگ به دستم رسید، که این چیزها روی اون درج شده بود:
نمایشگاه
صنایع دستی
هنرهای آموزشی
زمان: 6تا16 شهریورماه
صبح: 9الی12 عصر: 5الی 8
مکان: فرهنگسرای جوان
انجمن همبستگی دانشجویان پوریا
از چند و چون ماجرا باخبر نیستم، ولی چون نام دانشجویان در پوستر! بود، و مکان برگزاری نمایشگاه هم در قم، و به احترام این دو نام متبرک، وظیفه دونستم اون رو منعکس کنم. (اگه کسی چیزی بیشتری می دونه، بگه ما هم بدونیم.)
ولی واقعا اگه کاغذ A4 و دستگاه کپی نبود، دانشجویان چه جوری زحمات شون رو منعکس می کردند؟!
3- از همه دوستان که نظر دادن تشکر می کنم، به خصوص اون هایی که در نظرات طلب آمرزش و مغفرت کرده بودن. و به ویژه ممنونم از اون هایی که این جمله رو خوندن: "نویسنده این وبلاگ بر اثر ابتلا به بیماری وبا درگذشت." و لبخند کثیفی رو لباشون نقش بست، و با خوندن این جمله همه آرزوهاشون به باد رفت: "اگر واقعا با این جمله در یک وبلاگ روبرو می شدید، عکس العمل شما چی بود؟"
4- و اما می رسیم به اینکه "چهارراه شهید باهنر" کجاست؟ مطمئنا یک میلیونیم درصد مردم این شهر مقدس هم نمی دونن این چهارراه کجاست. چون اصلا چنین چهارراهی وجود خارجی نداره. چرا بد و بیراه می گید، شوخی کردم. برید چهارراه بازار، وسط چهارراه بایستید، و دیوار مابین خیابون های آستانه و آذر رو نگاه کنید، اگه چشماتون ضعیف نباشه، یک تابلوی سبز(که البته خیلی هم کثیف است) اونجا نصب شده: "چهارراه شهید باهنر"، ولی خیلی وسط چهارراه نایستید، چون ممکن راننده ها هر چی از دهنشون در اومد بهتون بگن. از ما گفتن بود!
چه روزگاري، چه زورقهايي!
شاهد بازاري يك شب بهم گفت: «ديگه حرف زدن با تو به من آرامش نميده. اين شعر رو شنيدي كه "چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون آي" ؟»
گفتم:«نه! يعني چي؟»
گفت:«نميدونم. فقط ميدونم خيلي راسته.»
پرده نشين يك روز برام نوشت:«چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون آي، رندي و هوس بازي در عهد شباب اولي. بايد چنان از كنار چهل سالگي گذر كنم كه نه تن آهوي بيجفت بلرزد، نه دل بيقرار من.»
و من نفهميدم. و حالا ميفهمم كه چرا نميفهمم. بايد پير شد كه فهميد. با خودم گفتم:Maybe they're looking for a little romance!
احساس ميكنم دارم به روز سوم اون زن بيوه كه از ساحل رود سن ميگذشت نزديك ميشم.
دارم بزرگ ميشم. دلم بيشتر. اونقدي كه اين همه رو در بر بگيره و كسي از قلم نيفته. من عشقها كوچك و بزرگ اين جماعت عاشق رو درك ميكنم. عشق كوه و عشق جنگل. عشق دو تا چشم سياه. به قول مرشد «ديري است سينه من مامني براي تمامي مردان خسته است».
هر كي ميخواد از ميكده بيرون بياد سر راهش از كوچه من گذر ميكنه. شايد به اين خاطر كه من يه خراباتيام. يه شيداي خراباتي. كاملا اتفاقيه كه چشماي من سبزه. اما آتش بودن چشمام وقتي كه از عشق سرشار ميشم به هيچ وجه اتفاقي نيست.
نویسنده این وبلاگ بر اثر ابتلا به بیماری وبا درگذشت.
اگر واقعا با این جمله در یک وبلاگ روبرو می شدید، عکس العمل شما چی بود؟