تبليغاتX
اين شهر مقدس...؟

اين شهر مقدس...؟

وبلاگ یک دانشجوی قمی منتقد و دوستان

تفکیک2

 

بخشنامه تفکیک رو گرفته بود دستش، باورش سخت بود، وارد ساختمون مرکز شد، به سمت اتاق مورد نظر رفت، در زد و وارد شد.

می خواست گلایه کنه، اما با موضعی که گرفتن ترسید متهمش کنن به بی دینی، به بی غیرتی، مطمئنا اگه حرفی می زد، هزار تا برچسب بهش می زدند، مگه شما دین و ایمون نداری؟ خجالت نمی کشی؟ از شما بعیده، شما واقعا... ، سکوت کرد و خارج شد.

از ساختمون که اومد بیرون، موتورسواری جلوی پای دختری ایستاد، چیزهایی به دخترک گفت، دخترک هم لبخندی زد، چند جمله ای گفت  و او هم سوار موتور شد، و رفتند، رفتند ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 19:21  توسط دانشجوی قم  | 

تفکیک

 

خب، خانه فرهنگ ها هم که تفکیک شد.

اووم، دیگه کجا ها مونده، خیابون ها رو که نمیشه به این راحتی تفکیک کرد، یعنی ما می تونیم، اما نمیذارن که، بعضی ها میگن یک دیوار بکشیم وسط پیاده روها که عملی نیست، اینم که ممکن نیست برادرا از یک طرف خیابون برن، خواهرا از یک طرف دیگر، یعنی میشه اما، چه خوبه زوج و فرد کنیم، روزهای زوج برادرا، روزهای فرد خواهرا، روزهای فرد میشه شنبه، دوشنبه؟! نه! روزهای زوج میشه؟! حالا این مهم نیست، یک جوری تفکیک می کنیم، بعد هم این پاساژها، اونا که حتما باید یه کاری کنیم، پاساژها، پاساژها...؟! اون ها رو میتونیم زوج و فرد کنیم حتما. پارک ها رو هم که تفکیک کردیم، مشکلی نداره، دانشگاه هم که دیگه کاری کردیم کارستون، ولی این دانشگاه آزادی ها...

اتوبوس ها هم که دیگه خیلی وقت تفکیک شده، ولی بد نیست یک اتوبوس بذاریم برای خواهرا، یک اتوبوس برای برادرا، الان که اینجوریه یه دفعه تیری از شیطون در میره، تاکسی ها هم باید این طوری بشه، تاکسی خواهرا جدا، تاکسی برادرا جدا.

خوب دیگه کجا مونده ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 12:13  توسط دانشجوی قم  | 

اینجا آخر دنیاست...

 

اینجا آخر دنیاست...

 اینجا کسی نمی خندد، کسی نمی گرید، اما همه اشک های خود را از شرم پنهان می کنند

اینجا همه به انتظار بر تخت های خود آرام گرفته اند، تا کسی بیاید تا دست گرمی را بفشارد، تا شاید با این آشنایی از این زندان ساخته بشر رهایی یابد

اینجا آینده خود را می بینیم، اینجا پیری و ناتوانی را به نظاره نشسته ایم، اینجا خودمان بازی های کودکانه دوران جوانی مان را به سخره می گیریم، اینجا لجاجت های دوران خیره سری را به یاد می آوریم

و اینجا می بینیم که عزرائیل چه ناجوانمردانه مرگ را نیز دریغ می کند، و ناتوانی را می بینیم و پیری و کهولت و بیماری و ...

و اینجا می بینیم نگاه های مهربان یک پدر رانده شده، گلایه های یک مادر روزه دار، و دعای او که می خواهد تا دعا کنیم تا این خانه ها از ریشه و بن کنده شود، و می بینیم شعرخوانی یک پدر پیر، حاج حسین

و اینجا دیدیم چیزهایی که هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد، این بعدازظهر یک بعدازظهر فراموش ناشدنی است، در غربت قلب های مهربان پدران و مادران، در احساسات گمشده فرزندان

و وقتی بیرون می آییم تنها دعای "پیر شوی!" را به سخره می گیریم و آرزو می کنیم هیچ گاه این چنین ناتوان به انتظار ننشینیم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 13:55  توسط دانشجوی قم  |