اینجا آخر دنیاست...
اینجا آخر دنیاست...
اینجا کسی نمی خندد، کسی نمی گرید، اما همه اشک های خود را از شرم پنهان می کنند
اینجا همه به انتظار بر تخت های خود آرام گرفته اند، تا کسی بیاید تا دست گرمی را بفشارد، تا شاید با این آشنایی از این زندان ساخته بشر رهایی یابد
اینجا آینده خود را می بینیم، اینجا پیری و ناتوانی را به نظاره نشسته ایم، اینجا خودمان بازی های کودکانه دوران جوانی مان را به سخره می گیریم، اینجا لجاجت های دوران خیره سری را به یاد می آوریم
و اینجا می بینیم که عزرائیل چه ناجوانمردانه مرگ را نیز دریغ می کند، و ناتوانی را می بینیم و پیری و کهولت و بیماری و ...
و اینجا می بینیم نگاه های مهربان یک پدر رانده شده، گلایه های یک مادر روزه دار، و دعای او که می خواهد تا دعا کنیم تا این خانه ها از ریشه و بن کنده شود، و می بینیم شعرخوانی یک پدر پیر، حاج حسین
و اینجا دیدیم چیزهایی که هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد، این بعدازظهر یک بعدازظهر فراموش ناشدنی است، در غربت قلب های مهربان پدران و مادران، در احساسات گمشده فرزندان
و وقتی بیرون می آییم تنها دعای "پیر شوی!" را به سخره می گیریم و آرزو می کنیم هیچ گاه این چنین ناتوان به انتظار ننشینیم!!
